غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

571

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

درگاه * ز فرق سر قدم سازم در آن راه كنم نقد دل و جان را فدايش * نتابم گردن از طوق وفايش و در آن ايام كه منزل بناب مضرب خيام زرين طناب عساكر ظفرمآب بود سلطان خليل باردوى همايون رسيده حجاب درگاه و نواب بارگاه سپهر انتما او را بشرف بساطبوسى رسانيدند و پيشكشهائى را كه آورده گذرانيده در خلوتى مدعاء شيخشاه را معروض گردانيدند شاه دين‌پناه آن التماس را بعز اجابت اقتران داده به نظر شفقت در سلطان خليل نگريست و يكى از بنات مكرمات را نامزد او كرده ابواب انعام و احسان بر روى روزگارش برگشاد و سلطان خليل چند روز در خدمت سده امامت و كرامت بسر برده هرساعت لطفى مجدد و هرلحظه تفقدى ممهد نسبت به او وقوع مييافت و زمان زمان نير الطاف پادشاهانه از افق اشفاق بيكرانه بوجهى غير مكرر طلوع نموده بر وجنات احوالش مىتافت و در وقت طلب رخصت بانعام خلع زرنگار و تاج مرصع بلئالى شاه‌وار و كمر شمشيربند و بار طلا و اسب تازىنژاد جهان‌پيما سرافراز و مفتخر و مباهى و مستظهر گشت روى بشروان آورد و بعد از فوز بملاقات پدر شمهء از لطف و عنايتى كه از پادشاه دوست‌نواز دشمن‌گداز مشاهده نموده بود عرض كرد و شروانشاه نيز عازم ملازمت بارگاه سپهر اشتباه شد و خدام درگاه خود را بيراق آنسفر و ترتيب پيشكش پادشاه والاگهر مامور گردانيد نظم چنين كه شاه مرا طبع پاك و خوى نكوست * عجب مدار كه گردند دشمنان همه دوست بوقت ملك‌ستانى چه حاجتش بسپاه * كه كشور دل و اقليم جان مسخر اوست . ذكر توجهء موكب همايون بقشلاق نخجوان و لشگر كشيدن ديو سلطان بگرجستان و بيان قرار مهمات ولايت مازندران و رستمدار و رسيدن اخبار خراسان بعرض نواب كامياب عالم‌دار پادشاه بلند جناب از منزل بناب ع ظفر همعنان نصرت اندر ركاب بدار السلطنه تبريز شتافت و زياده بر يك ماه در آن بلدهء فاخره بعيش و نشاط گذرانيده از آنجا عنان يكران بقشلاق نخجوان تافت بعد از وصول بدان فرخنده مكان ديو سلطان برحسب فرمان واجب الاذعان بعزم غزو گرجستان و تاخت ولايت گرجيان بىايمان رايت نهضت برافراخت و در آن ديار بيمن دولت پادشاه كامكار آثار اقتدار بحيز ظهور رسانيده چند قلعه و شهر مسخر و مفتوح ساخت و از حكام آن مملكت قرقره و داود بيك و لوند بيك و منوچهر طوعا او كرها بملازمت ديو سلطان شتافته اظهار اطاعت و انقياد و خدمتگارى نمودند و آن‌جناب ايشان را بجان امان داده و همراه خود گردانيده بصوب آستان ملايك‌آشيان توجه فرمودند و همدر قشلاق نخجوان ديو سلطان بتقبيل قوايم سرير سپهرنشان سرافراز گشته بواسطه آن نيكوخدمتى عنايت و التفات بينهايت يافت و پادشاه پوزش‌پذير امراء